مرسییییییی سروش بابت کامنتی که برای تبریک واسم نوشتی
وبازم ممنون از معصوم گلم از آرمین و از مژده ی عزیزم که با تاخیر بازم یادش بود .
.
تو این روزای ابری بلکه هم آفتابی که پرتوهای نورش از زیر دودهای کارخونه ها خودشو به زور به ما می رسونه و میان این همه آدم های ماشینی که خشک و بیحالت اند که بی شک نمی توان آنها را انسان زنده نامید هیچ چیزی به جز سبز بودن و پر طراوت بودن سبزه های تازه از خاک سر برآورده ای که قامت رعناشون در زیر درختهای سر به آسمان کشیده در میان شر شر آبهایی که روان است زیبا نیست.شاد باش و بزی ![]()
زانو نمی زنم!! حتی اگه سقف آسمون كوتاهتر از قد من باشه (این جمله رو معلمم بهم هدیه کرده خیلی الان پرمعناست)
خیلی ناراحتم که به موجی چه جوری بگم که نمی خوام برم مدیریت حتما ازم ناراحت میشه
.یادمه پارسال احمد رضا با رتبه ی ۱۹۰۰ به خاطر کوروش زد دانشگاه گیلان که پیش هم باشن اما من دارم نارفیقی میکنم و میرم.تنها دلیلمم اینه که رشته ای رو که دوست دارم این دانشگاه نداره.امروز اون لیوانایی رو که واسه تولدم بهم داد رو برداشتم که همیشه یادش باهام باشه
نمیدونم چه جوری این چهار سال تموم میشه بدون مامانم بدونه خانواده ام
وبدون کامپیوترم و چون دارم میرم آزاد قولی که بابت خریدن لپ تاپ گرفته بودم هم منحل شد.امروز که رفتیم بیرون همه چیز رو خوب نگاه میکردم که دلم واسشون تنگ نشه.خیلی دلم میگیره تو تنهایی اما همش میگم من پی هدف میرم پس موفق میشم چون این رشته فقط تو ۵تا شهر هست و خیلی جدیده.نمیدونم معصومه میگه با تمام سختیش خیلی حال میده وقتی بر میگردی خونه کلی عزیز میشی
{خدا کمکم کنی اااا فقط تو رو دارم}
واسم دعا کنید![]()
آآآآآآآآآآآآه ه ه ه خسته ام از اینکه گاهی حرفها قابل فهم نیست و گاه حرفی برای گفتن نیست
امروز بعد از یه سری جریانات فهمیدم مردم گوش خوبی برای شنیدن حرفهای اشتباهی که میزنند ندارند
بعضی ها خوب گوش نمیکنن و بعضی ها خوب بیان نمیکنند بعضی ها ۱۰ زبان خارجه بلدنو بعضی ها زبون هم زبونشونو هم بلد نیستن واییییییییییییییییییییییی گاهی اوقات فکر میکنم چقدر غریبم وقتی کسی حرفمو نمی فهمه و گاهی احساس میکنم که واژگان برای حرف زدن کافی نیست.گاهی اوقات میگم ای کاش الان جایی بودم که همه آدماش حرفمو نمی فهمیدن اونوقت من می تونستم بلند داد بزنم که من دارم حرف می زنم بی آنکه کسی کاری به کارم داشته باشد یا به حرفم خرده بگیرد کاش رها باشم مثله یه کبوتر توی آسمون .....
چقدر این دو ماه مسافرت خوش گذشت و این دو هفته خشک و بی روح البته این خشک بودن بعد یه مسافرت خوب عادیه . امروز روز خوبی نبود چون به داییم یه خبر بد دادم ولی هفته ی خوبی بود چون فهمیدم که دانشگاه آزاد همونیو قبول شدم که خیلی دوستش داشتم .حسابداری -حسابرسی تهران مرکز این یعنی دنیایییییییییییییییییی من. روز کنکور آدرسشو خوندم و با خاله رفتم ساختمون مدیریت و حسابداری دانشگاش به پای دانشگاه آزاد بندر نمی رسید اما چون حسابرسی داشت برام کافی بود که کنکور بدم وقتی رفتم داخل با چند نفری آشنا شدم باورم نمی شد این ساختمون ۲ طبقه اش فقط اومده بودن واسه حسابرسی بقییه طبقه ها هم واسه مدیریت بود.کنکورم خوب بود مطمین بودم جز ریاضی بقییه رو بالا ۶۰ درصد زدم .ولی خیلی نگرانم واسه جواب دانشگاه دولتیم مژده بعد از دیدن انتخابام گفت خیلی بد انتخاب شهر کردم.امیدوارم جای خوبی قبول شم.
تو وبلاگ دوستم نوشته:لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند.تحقیقات نشان داده است که لبخند زدن با تولید این سه ماده در بدن باعث بهبود روحیه می شود. می توان گفت لبخند زدن یک داروی مسکن طبیعی است.
میخوام به این دنیا لبخند بزنم بلکه مسکنی بشه برای برقرار بودنش
سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای شعر شب های روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا
به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی ، اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه
![]()
![]()
![]()
یک لحظه چشم باز می کنی... بهت جاده ای که به آخر رسیده قلبت رو در سینه فشار می ده.
پایان تمام قصه های بیداری شبانه... پایان یک آواز.. و پایان دوستی !..
سخته...
خیلی سخته...
اما اولین بار نیست که این نقطه رو حس می کنی و توی ناباوریش می شکنی. نقطه ی آخر...
عزیزترین چیز لبخند های کوچیک تو بود تو روزگار با هم بودن... عزیز ترین چیز برق اشک های تو بود که از یک صدا شروع می شد و تا پژواک قلبت ادامه پیدا می کرد...
عزیزترین چیز حضور تو بود...
سبزِ سبز...
مثل شکفتن حضورت تو سیاهی...
اما حالا...
به اینجا که می رسی، واژه برای یک پایانِ عزیز ، کم میاد...
به اینجا که می رسی، باید تمام بودنهای من و تو ، توی چند واژه خلاصه بشه...
چی میشه گفت ؟ چی میشه نوشت ؟
ممنون ازت به خاطر حضور همیشه ات، پای تمام قرارهای دلامون تو دل تنهایی.
ممنون ازت که قدم به قدم ، همراهم بودی.
ممنون به خاطر این دوستی که تا همیشه پایداره بین دلامون...حتی اگر ...!
آخر این جاده رو با تمام آرزوهای خوب برای تو رها می کنم.
تو هم باز امشب، مثل هر شب برام دعا کن...
بهار می آید چه باشیم ... چه نباشیم...
دوستیمون پا برجاست... به حرمت تمام با هم بودنها... حتی بدون این گروه سه نفره
ممنونم به خاطر تمام دلگرمی هایی که توی این سه سال بهم دادی... به خاطر تمام چیزهایی که گفتیم و نگفتیم اما هر سه تامون می دونیم...
به امید اینکه دوباره یه جایی ، یه وقتی ، یه طوری ، دلامون با هم پیوند بخوره و توی دریای واژه حس کنیم که قشنگ ترین حس همدلیه...
امروز ۲۷ اردیبهشت سال ۸۸
نمیدونم۰۰۰۰۰۰
فقط دلم خیلی براش تنگ میشه![]()
دیشب از غصه خوابم نبرد انگار داشت ۱۲ سال زندگیم جلو چشمام ظاهر می شد.
یادش بخیر روز اول مدرسه ـ آخرین نیمکت کلاس ـ هنوز فرق کتاب ریاضی و ادبیات رو نمیدونستم
یادمه زینب دوستم گفته بود اون کتابی که بالاش رنگ رنگی کتاب ریاضیه.از اون به بعد هر وقت کتاب
ریاضیمو باز میکنم یادش می افتم.
یادش بخیر مدرسه ی پروین ـ مدرسه خیلی بزرگ قدیمی ای بود.یادمه زنگ تفریح ناظم مدرسمون خرده
نونای ساندویچ بچه ها رو جمع می کرد می ریخت گوشه ی حیاط واسه گنجشک ها.مزیتشم این بود که
ما می تونستیم چند دقیقه ای فارغ از هر چیزی به غذا خوردن گنجشکا نگاه کنیم.
یادش بخیر اون یک ماهی رو که معلم کلاس پنجممون رفته یود مکه ـ تو کلاس همش زنگ نقاشی بود![]()
یادش بخیر سال اول راهنماییم : اولین سالی بود که بخشنامه کرده بودن که همه ی مدارس باید کولر دار
بشن.(آخه محرومیت تا چه حد)
یاد اول دوستیم با مژده ونگین :نگین یه دختر ساده ای بود که زیاد تو خط ما نبود.یادمه تا ۵ ماه اول هر
چیزی می گفتیم ـ فقط هاج و واج نگاه می کرد می گفت یعنی چیییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمام سال تو وقتای
اضافی صداش باز بود واسه خوندن.عجب صدایی بود.(بردی از یادم .دادی بر بادم. با یادت شادم)
مژده هم همیشه میگفت سما اینقدر درس می خونی خسته نمیشی؟!!؟![]()
یاد کلاس کوچولومون بخیر سال دوم فقط ۱۸ نفر بودیم هی کلاس سرد می شد هی گرم می شد.
یاد کلاس خانم امامزاده بخیر می گفت ما به بم بست رسیدیم .اون شاعرا که سیب زمینی کیلو۱۰۰۰
تومن نخورده بودن که.خدایی کلاس زندگی بود.
یاد کلاس آقای عباس نسب بخیر.رو کتابم نوشته بودم نام دبیر:عمو مرتضی کلاس:نام ببرید و به اختصار
توضیح دهید.
یاد کلاس خانم طرفی بخیر .انگار سر کلاس معارف نشسته بودیم وقتی حرف میزد بهشت و جهنمو تو
حرفاش می دیدیم.همیشه یادمون می داد که چه جوری تو زندگیمون فرز باشیم.
یاد تقلبامون سر کلاس زبان.همیشه سر اینکه کی بشینه کنار کی دعوا بود آخرشم من بیچاره
می نشستم وسط کلاس یه ملتی رو ساپورت می کردم
.اما هیچ وقت نفهمیدم که چرا معلم زبانم
هیچی نمی گفت![]()
یاد تقلب سر کلاس آقای عباس نسب براش بستنی می خریدیم تا تقلب کنیم. آرزو رو دلم موند که
حد اقل یکبار برگه ی تقلبم نیافته![]()
یاد خانم ناصری و قاسمی بخیر تا زمانیکه تو مدرسه بودن مراسم یادمان شعرا همیشه به پا بود.![]()
یاد عمو جون خنیا بخیر آخر سالی گفت برید جزوه بنی هاشم رو بخرید از ۳ تا آزمون اولش سوال دادم
آخر کاری فهمیدیم چاپ جزوه هامون فرق میکنه
همیشه میگفت: واااااااااااااا عمو!!!
یاد خانم حیدری بخیر همیشه به موجی میگفت: پرحرف پرحرف![]()
![]()
یاد خانم بدری بخیر چشاشو گرد میکرد میگفت: سمااااااااا جونور یعنی نمیدونی بعد این همه سال![]()
یاد خانم صفا بخیر تیکه کلامش این بود:اوووووووووووووف بیشورااااااااااا الهی بمیرن.اصلا شما نمیفهمید
شما هااااااا قوم جاهلید.![]()
یاد خانم یگانه بخیر زنگ داوطلبی من و نگین
فکر کنم آخر سالی جز من ونگین از هیچ کس دیگه نمره
نداشت.
واییییییییییییییی یاد اون خرابکاریمون با مژده تو آزمایشکاه مدرسه
.
وایییییییییییییییییییییی روز خیلی سختی روز ۳۰ ارزیبهشت روز خدا حافظ مدرسه
یک شب مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خارم کرده ای
بر صلیب عشق دار ام کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
و اندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشق با جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم میزنی
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدای و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا رب ات
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام سر میزنی
حال لیلا که خارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
|
شعر قشنگ قاصدک رو یکی از دوستای خوبم واسم فرستاده قاصدک |
گفتم از پیشم برو
برو و بزرگ شو
ولی غافل از این بودم
که این قدر بزرگ میشی که
دیگه من از چشات می افتم
ای کاش .....
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو ای بادیه پیمای محبت چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی،من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که توام آینه ی بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
وحشت از عشق که نه
ترس ما از فا صله هاست
وحشت از غصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست یر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کیست
مقصر دل دیوانه ی ماست ...!
تو رو دیدم
یه تولد
یه طلوع توی غروب آشنایی
ندونستم که رسیدم
یه بهونست
یه بهونه واسه لحظه ی جدایی
جدایی
بی تو غریب غربتم
آواره و دل شکسته ام
با من بمون بمون بمون
با من که عاشقت منم
درآفاق پوسیدن
رسیدن به مرز خاموشی
کیست تا زیر تابوت اشکانم را بگیرد؟
آنان که همیشه
از درد می گویند:
که مسافری آماده سفرم
نگذار نگاه بازیگوش سایه
دستان یخ کرده ام رابیابد
تو می دانی
بغض کالم بی خورشید تو نمی رسد؟
دلم که تنگ می شود ، تو را خیال می کنم دوباره بال می کشم ،شال و کلاه می کنم
دلم که تنگ می شود ، فقط گناه می کنم
برای چشم های خود ، تو را حلال می کنم
تا قیامت وا نمیشه
میدونم تنهاتر از من رو زمین پیدا نمیشه
دل من گرفته از اومدن تو
دیدن دوباره و دل بستن تو
اومدنت مثله یه درده گریه ی اب به کویر خشک و زرده
وقتی محتاج تو بودم
تو کجا گم شده بودی؟
حالا بر گشتی که از من مونده خاکستر و دودی
خونه گرم شعله بودی
ولی افسوس توی قلب سرد خاکستر چکیدی
مرحم زخمای کهنه ام تو بودی تو
من دیگه تموم شدم تو دیر رسیدی
تو دیر رسیدی
امروز 15 مهر 87 من 18 ساله شدم .امروز سال روز میلاد یکی از شاعر های مورد علاقه ی منم هست.
می خوام امروز دعا کنم که خدایا هر کجا هستم هر کاری می کنم اگه اشتباهم می کنم بازم پیشم باش.
سهراب سپهری
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفتبا نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
کو چراغی که فروزد دل ما ؟
هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
سیل اگر آمد آسانش برد
باد نمنک زمان می گذرد
رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
پای در پیش مبادا بنهید
چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت
چون قفسی است
قفسی تنگ
پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه ی غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز....
